گنج پنهان
مردی سالها در آرزوی یافتن گنجی بزرگ بود. همیشه دلش میخواست کار و شهرش را رها کند و به دوردستها رفته و دنبال گنج بگردد. بالاخره روزی دل به دریا زد. خانه را فروخت و به صاحب جدیدش داد و عازم سفر دور و دراز خویش شد.
صاحبخانه جدید که عاشق گل و گیاه بود، تصمیم گرفت خاک باغچه را عوض کرده و آن را پر از گلهای زیبا کند. هنگام کندن زمین در کمال شگفتی به گنجی بزرگ رسید. گنجی که سالها آنجا بود و صاحبخانه قبلی از آن بیخبر بود.
او هم مثل اکثر آدمها میپنداشت آرزوهایش را باید در دوردستها پیدا کند. گنج در درون ماست و ما از آن بیخبریم.
بخشی از وجود ماست و ما همه جا آن را جستجو میكنیم مگر در درونمان.
به درون خود بنگر! به وجود خود بنگر تا پادشاهی خداوند از آن تو شود. تو هرگز این گنج را گم نكردهای، حتی برای یك لحظه؛ حتی اگر بخواهی آنرا گم كنی نمیتوانی. گنج، وجود خود توست.
+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 21:6 توسط آموزش آزاد
|
آموزش آزاد: راه بهتر زندگی